امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

دوربین

95-5-6 علاقه پسر گلم به دوربین از پپا و کارتون شروع شده و دلت میخواست یکی داشته باشی و مامان هم یکی برات خریدم.. البته پشیمونم که چرا بهترشو نگرفتم برات..   تووش که نگاه میکنی برات جالبه که چیزای با فاصله رو میتونی از نزدیک ببینی.. و عینک هم چون فکر کردیم تو پارک جا مونده خریدیم و بعدش خاله فریده برات آوردش..مونده بود تو وسایلای اونها..  و از اونجایی که پسمل من خیلی به خودش میرسه و اسپریش تموم شده بود به باباییش سفارش اسپری داد که بابا هم اینو براش خریده..  ...
6 مرداد 1395

از رمضان

95-5-6 نازنینم 1 سری عکس هم از ماه رمضون امسال جا مونده که برات میذارم... سر سفره های افطاری خودمون.. اینم اولین شب احیا بود... و اینم 1 شب دیگه که مامان جون و حاج بابا و باباجون مهربون خونمون مهمون بودن و تو تازه از خواب پاشدی و با دیدن سفره خوشحال شدی که مهمون داریم..برای عکس گرفتن عجله داشتی.. اینم از خرید های خالجون برای تو توی 1 روز گرم رمضونی که باهم رفتین خرید.. و وقتی مهمون خونه خالجون ریحانه بودیم...و شما طبق معمول تو ماشین خوابیدی و اول اینجوری بودی.. و روز آخر ماه رمضون که برای افطار رفتیم بیرون ...البته بابای...
6 مرداد 1395

بازی

95-5-6 این روزها به جرات می تونم بگم که تخیل شما تو اوج خودشه.. داستان های خیالی میگی..نقش های خیالی زیادی به عهده خودت و من میذاری و بازی می کنیم... و از طرفی هم تو گروهی عضو هستیم و داریم زبان یاد می گیریم که البته من خیلی زیاد تنبلی می کنم... و واقعا تو مکالمه برات کم میذارم ولی با همه کم کاری من تو خوب راه افتادی و بیشتر این بازی هامونو سعی می کنیم که به انگلیسی انجام بدیمتا کمک به آموزش هم باشه.. این بازی با سربازهاست.. و جنگ.. بابلز بازی..... داستان 3لیتل پیگز.. که به این خیلی علاقه داری و هیچی هم پیدا نکنی ازم میخوای که با انگشتامون اجراش کنیم..  ...
6 مرداد 1395

آتشنشان

95-5-6 گل مامان مدتی میشه که شغل آینده تو انتخاب کردی ..الان هر کسی ازت بپرسه بزرگ شدنی میخوای چیکاره بشی..میگی Fireman..جون دلم عزیزکم هر چند که شغل پر خطریه ولی فعلا انتخابش کردی..  پسرکم کلا و در همه حال هم در حال کمک و امداد و نجاتی... با ماشین آتشنشانیت و هلی کوپترت البته.. بیشتر هم حیوانات بالای درخت(مثلا) گیر می کنن و اونوقت من باید زنگ بزنم و از شما کمک بخوام..  نازنین پسرم امیدئارم که به همه آرزوهای قشنگت برسی و تو همه مراحل زندگیت موفق باشی..و از زندگیت راضی و توش شاد باشی همیشه..  ...
6 مرداد 1395

بهارانه 95

95-3-26 نازنینم بهار 95 رو هم پشت سر گذاشتیم.. توی این مدت پارک رفتن های شما به راه بود.. عکسای این مدتو برات میذارم با توضیحاتشون.. 1 باری که با خاله جونیا رفتیم پارک.. عصر یکی از روزای بارونی که مامانی رفته بود دندونپزشکی و موقع برگشت شما اینو خریدی...که البته هم فقط یکمی لیسش زدی و نخوردیش.. روز پدر 95 که همه پیش باباجون بودیم.. شیطونی های پسرم.... هر بار با مامان جارو می کشی....... بابلز بازی......... شب قبل از نیمه شعبان که برای کمک تو تزیین خونه خالجون رفته بودیم.. ...
26 خرداد 1395

نوروز 95

95-1-16 عزیزکم شب آخر سال قبل خوابیدن بهم گفتی مامان منو سال تحویل بیدار کن.. و من هم بیدارت کردم..البته من خیلی دیر خوابیدم حدودا 3و نیم صبح..و در طول روز  بودم... گل نازم با اون دل پاکت از خدا بخواه که امسال برای همه مون سال خوبی باشه...الهی آمین.. پسر من در آخرین ساعات سال 1394 خورشیدی..   سفره 7سین 95 مون.. که شب به کمک هم چیدیم من و تو.. شیرینی مخصوص ما 3تا........ مامان و ثبت لحظه های پایانی.... پسر گل ما سر سفره 7سین تو لحظات تحویل سال...   گلم داره میره عید دیدنی.. ...
16 فروردين 1395

حال و هوای عید

95-1-8 این پست مربوط به شرح اوضاع و احوال قبل از عید می باشد.. پسرم اسفند ماهو خیلی دوست دارم به خاطر حال و هوای خاصش که فقط 1بار در سال تکرار میشه.. و البته بیشتر به خاطر اینکه تولد گلمون تو این ماهه. از خونه تکونی و تمیزی و نو شدن بگیر تا خرید و تکاپو و تلاش برای طراوت و برنامه چهارشنبه آخر سال و ..... و امسال هوا کمی زودتر از حد معمول خوب شده بود و شکوفه های درخت آلوچه حیاط باباجون که محشر بودن.. و نوید بهار رو میدادن.. آجیل 4شنبه آخر سال خونه باباجونی گل... خرید آخر سال... دلت میخاست بری زمین بازیش... که رفتی و کلی بازی کردی...... ...
8 فروردين 1395